تبليغاتX
My Dreams

My Dreams

share our dreams at dejavu blog

اینجا

اینجا... جای من نیست...

دیگه میخوام با وب نویسی برای همیشه خداحافظی کنم.

حداقل فعلا میخوام.

ممنون از همه ی آدمهایی که دوستم داشتن یا از من متنفر بودن.

به من انگیزه دادن.

این پایان عشق من هست...

پ.ن: نظرات خوانده میشه ولی تایید نمیشه... تا ابد!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/08/24ساعت 22:8  توسط ANDY  | 

توصیه های پلیس آمریکا به مردم در ارتباط با سارقین + رسوایی اخلاقی پسر قذافی

1: قویترین قسمت بدن شما آرنجتان میباشد. در صورتیکه به اندازه کافی به شخصی نزدیک هستید که بتوانید از آرنجتان ستفاده نمایید، این کار را انجام دهید

2: در صورتیکه دزدی از شما کیف پولتان را خواست، آن را به او تحویل ندهید.
کیف را به سمتی دور از خود پرتاب کنید.
ممکن است این شانس وجود داشته باشد که دزد به کیف شما بیش از خود شما علاقه نشان دهد و به سمت کیف برود در این لحظه شما مانند دیوانگان در جهتی دیگر بدوید

3: در صورتیکه شما را داخل صندوق ماشین انداخته اند چراغ های عقب را در آورید و دستتان را از سوراخ بیرون برده، دیوانه وار آن را تکان دهید.
راننده شما را نمیبیند، اما سایرین میبینند. این کار جان افرادی ر نجات داده است

4: خانم ها معمولا عادت دارند که هنگامیکه پس ار خرید یا کار وارد اتومبیل خودمی شوند در آن بنشینند و کارهای دیگر انجام هند ممکن است کسی شما را زیر نظر داشته باشد و در یک فرصت مناسب از در سمت پیاده رو وارد اتومبیل شده اسلحه ای را بر سر شما بگذارد و به شما گوید که به کجا بروید به محض اینکه وارد خودرو شدید، درها را قفل کرده و محل را ترک کنید اگر هنگامیکه سوار خودرو شدید، شخص دیگری نیز در اتومبیل بود و اسلحه ای را به سمت شما نشانه رفت متوقف نشوید تکرار میکنم تومبیل خود را متوقف نکنید به جای ترمز کردن، پای خود را بر روی گاز فشار دهید و با سرعت به چیزی بکوبانید که ماشین خرد شود کیسه هوا جان شما را نجات خواهد داد و اگر شخص دیگری در صندلی عقب نشسته باشد به محض متلاشی شدن ماشین به بدترین نحو خسارت میبیند. فرار کنید بهتر از این است که جسد شما در جایی پیدا شود

5: چند نکته هنگام سوار شدن به ماشین در یک پارکینگ مسقف یا سرپوشیده
حواس خود را جمع کنید اطراف خود ، درون ماشین و صندلی عقب را نگاه کنید زمین سمت پیاده رو را نگاه کنید
- اگر ماشین شما در کنار یک ون بزرگ پارک است از در سمت پیاده رو سوار اتومبیل شوید بیشتر قاتل های زنجیره ای قربانیان خودرا در حالیکه میخواهند سوار ماشین شوند به داخل ون میکشند
- به ماشینی که در سمت خیابان و یا پیاده رو، نزدیک ماشین شما پارک است نگاه کنید.
اگر مردی تنها در صندلی ای که نزدیک ماشین شما است، نشسته است، به عقب برگردید و با یک نگهبان یا پلیس به ماشین خود نزدیک شده و سوار شوید

6: همیشه از آسانسور به جای پله استفاده نمایید راه پله ها مکان هایی ترسناک برای تنها بودن هستند و بخصوص در شب مکان های خوبی برای جنایت می باشند

7: در صورتیکه شخصی اسلحه دارد و شما تحت کنترل او نیستید همیشه بدوید شخص مهاجم تنها به شما شلیک میکند در حالیکه شما یک هدف متحرک هستید احتمال اینکه تیر به شما بخورد 4 به 100 است و همچنین بیشتر اوقات مکانی که مورد اصابت قرار میگیرد یکی از ارگان های حیاتی شما نیست بدوید. ترجیحا به صورت زیک زاگ

8: خانم ها معمولا تلاش می کنند که دلسوز و شفیق باشند، ادامه ندهید! دیگر بس است!!
این رفتار ممکن است به شما صدمه زده و یا حتی به کشته شدنتان منجر شود. تد باندی که یک قاتل بود و قتل های زننجیره ای انجام میداد، مردی خوش تیب و با سواد بود
که از حس شفقت زنان سوء استفاده میکرد
او با عصایی در دست لنگان لنگان راه میرفت و برای سوار شدن به اتومبیل خود درخواست کمک میکرد.

9: نکته امنیتی دیگر:
شخصی به من گفت که دوستش صدای گریه یک بچه را شب هنگام در راهرو شنیده است.
و بدلیل اینکه دیر وقت بوده به پلیس زنگ زده است او فکر میکرد که این عجیب است. پلیس به او گفت:
هرکاری که میکنی، در را باز نکن زن گفت که این مانند صدای یک بچه است که انگاراز پنجره به بیرون خزیده و ممکن است وارد خیابان شود. او نگران بچه است.
پلیس گفت، یکی از واحدهای اعزمی ما در راه است.
هر کاری که میکنی، در را باز نکن!
پلیس به او گفت که آنها فکر میکنند که یک قاتل قتل های زنجیره ای صدای یک بچه را ضبط کرده است و با استفاده از آن زنان را با فکر اینکه کسی یک بچه آنجا گذارده است، به بیرون از خانه میکشاند. او گفت که آنها هنوز این موضوع را تاید نکرده اند. اما تعداد زیادی خانم تماس گرفته اند که میگویند هنگامیکه شب هنگام در خانه تنها بوده اند، صدای گریه یک بچه را از بیرون در میشنوند

10: اگر صدا چکه آب از شیرهای یرون خانه در نیمه شب شنیدید از خانه برای رد یابی مشکل خارج نشوید.
بعضی از دزدان شیر آب شما را مشل دار مینند تا شما برای پیدا کردن محل صدای چکه از خانه خرج شوید در صورتیکه صدای آب شنیدید ، از همسایه های خود کمک گیرید.                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                         شما رو نمیدونم... اما من که دیگه میترسم شبها تنهایی برم توالت...!                                                                                                                               رسوایی پسر قذافی هم الان ماجرایی شده تو خبرگذاریهای دنیا اساسی...                     تو ادامه مطلب نوشتم براتون... جالب اینه با یه بازیگر اسرائیلی رابطه داشته...                                ولی اون بازیگره... ورپریده چه خوشگله...!       


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/12/05ساعت 14:38  توسط ANDY  | 

پسرک در مقابل نادر + آدم باید چطوری باشه + جدی‌ترین رقابت انسان و کامپیوتر


بخش اول: شگرد پسرک در مقابل نادر شاه

زمانی که نادر شاه افشار عزم تسخیر هندوستان داشته در راه کودکی را دید که به مکتب می‌رفت.
از او پرسید: پسر جان چه می‌خوانی؟
- قرآن.
- از کجای قرآن؟
- انا فتحنا….

نادر از پاسخ او بسیار خرسند شد و از شنیدن آیه فتح فال پیروزی زد.
سپس یک سکه زر به پسر داد اما پسر از گرفتن آن اباکرد.
نادر گفت: چر ا نمی گیری؟
گفت: مادرم مرا می‌زند می‌گوید تو این پول را دزدیده ای.
نادر گفت: به او بگو نادر داده است.
پسر گفت: مادرم باور نمی‌کند.
می‌گوید: نادر مردی سخاوتمند است. او اگر به تو پول می‌داد یک سکه نمی‌داد. زیاد می‌داد.
حرف او بر دل نادر نشست. یک مشت پول زر در دامن او ریخت.
از قضا چنانچه مشهور تاریخ است در آن سفر بر حریف خویش محمد شاه گورکانی پیروز شد.


بخش دوم: آدم باید چطوری باشه؟
اگه سربزير و متفكر و توي خودش باشه، ميگن: افسردگي داره، روانيه، سيماش قاطيه!
اگه بگو و بخند و شاد و شنگول باشه، ميگن: جلفه، دلقكه، هجوه!

اگه چاق و اضافه وزن داشته باشه، ميگن: شكموئه، پرخوره، مال مفت تور كرده!
اگه لاغر و جمع و جور و ميزون باشه، ميگن: كنسه، نخوره، حمال وارثه!

اگه از حقش دفاع كنه و زير بار زور نره، ميگن: جنجاليه، با همه دعوا داره، خروس جنگيه!
اگه از حقش بگذره و گذشت كنه، ميگن: بي عرضه س، حيف نون و دست و پا چلفتيه!

اگه اهل تحقيقات و كتاب باشه، ميگن: اينو، واسه ما شده آقاي مطالعه!
اگه با عيالت مشكلي نداشته باشه، ميگن: زن ذليله، زن نگرفته، شوهر كرده!

اگه مرد سالار و حرف، حرف خودش باشه، ميگن: انگار كلفت آورده!
اگه دست به جيبش خوب باشه و به مردم كمك كنه، ميگن: پول پارو ميكنه، اهل زد و بنده!

اگه اهل بريز و بپاش و ولخرجي نباشه، ميگن: پولهاشو انبار ميكنه، جون به عزرائيل نميده!
اگه زبون باز و متملق و چاخان باشه، ميگن: معاشرتيه، فوق العادس، دوست داشتنيه!

اگه راست و درست و بي كلك باشه، ميگن: هيچي نميشه، به درد لاي جرز ميخوره!
و بالاخره اگه هر روز ايميل ميزنه نميگن مارو دوست داره به يادمون هست،ميگن : بيکاره ، معلوم نيست کي کار ميکنه؟!!

بخش سوم: جدی ترین رقابت انسان و کامپیوتر

برید ادامه مطلب رو بخونید... درموردش کامل نوشتم... ولی تابلوئه کامپیوتر میبره...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1389/11/29ساعت 19:59  توسط ANDY  | 

عاقبت سپهسالار + پیرمرد و دخترک + ولنتاین



بخش اول:     عاقبت سپهسالار


اندر روزگار نوشيروان ، دادگر سپهسالاري بود در آذرآبادگان (آذربايجان ) كه وي از همگان ثروتمندتر و توانگر تر بود

روزي سپهسالار قصد ساخت باغي در آذرآبادگان نمود . پس چندين باغ را خريداري كرد تا همگي را يكي نمايد و وسعت بيشتري يابد .
در آخرين باغ به مزرعه پير زني رسيد كه كشاورزي ميكرد .

سپهسالار نزد پير زن رفت و از او درخواست نمود تا باغش را بفروشد .
پير زن گفت : من همين باغ را از مال دنيا دارم و اين نيز ارثي است كه از شوهرم به من رسيد و با هيج چيز عوض نخواهم كرد .
سپهسالار گوش به سخنان وي نداد و باغ را از وي گرفت و ديواري دور آن كشيد و هيچ پولي به وي نداد.

پير زن درمانده شد و آهي سر داد واز خداي كمك خواست . سپس در انديشه اين افتاد كه از آذرآبادگان راهي مدائن محل زندگي شاهنشاهملك ايرانشهر شود . در بين راه با خود اينگونه انديشيد كه شايد خدايگان از اين كار من خشمگين شود ومرا زنداني كند . شايد مرا به بارگاه خدايگان شاهنشاه راه ندهند و . . . به هر روي پس از چند روز بهمدائن رسيد . در گوشه مزارع نشست تا نوشيروان به شكار آيد ...

روزي نوشيروان از كاخ تيسپون بيرون آمد و راهي شكار شد . در بين راه پير زن از پشت بوته ها بيرون جست و از نوشيروان كمك خواست .
نوشيروان از اسپ پياده شد و به سخنان پير زن گوش فرا داد . پس از پايان سخنان پير زن نوشيروان
دادگر اشك در چشمانش حلقه زد و از پير زن پوزش خواست و سوگند ياد كرد كه اگر چنين باشد كه تو
گفتي من پاسخ او را خواهم داد .

سپس پير زن راسوار بر اسپ كرد و مقداري خوراك و آشاميدني به وي داد و به او در شهر اسكان داد . نوشيروان چند روزي در انديشه اين بود كه چگونه پاسخ اين كارسپهسالار را بدهد .

بهمين جهت روزي غلامي را فرا خواند و به او گفت كه به آذرآبادگان برو و از مردم آنجا در لباس فردي عادي پرسش كن كه آيا از كشتزار امسال راضي هستند . آيا از اوضاع كشور راضي هستند يا خير ؟ سپس از وضع زندگي اين پير زني براي من خبر بياور .

غلام راهي آذرآبادگان شد و ازمردمان آنجا پرسشهايي نمود . بيشتر مردمان از وضع كشاورزي امسال راضي بودند و هيچ شكايتي ديده نشد . از چندين نفر پرسش شد كه آيا فلان پير زني را مي شناسيد كه در فلان محل سكني گزيده بود ؟

مردمان گفتند آري او از افراد سر شناس و قديمي اين سرزمين است . شوهر او از دنيا برفت و زميني به
او رسيد كه در آنجا عمر را سپري ميكرد . ولي روزي سپهسالار شهر ملكش را به زور گرفت و وي را
آواره كرد و او را ديگر در شهر نديديم . . .
غلام راهي تيسپون شد و عين همان مطالب را به نوشيروان منتقل نمود .

نوشيروان خشمگين شد و وزيران را فرا خواند . سپس مشغول سخنراني شد : آيا در بين شما كسي توانگر تر از سپهسالار آذرآبادگان وجود دارد ؟

همگي گفتند خير .
نوشيروان فرمود : آيا در بين شما كسي زمينهاي بيشتر و جواهرات و گوسپندان بيشتر از سپهسالار آذرآبادگان دارد ؟
همگي گفتند خير !
نوشيروان گفت : آيا اگر چنين شخصي ناني از فقيري بستاند و حق بيچاره اي را ضايع كند عاقبت و جزاي
كار او چيست ؟
همگي پاسخ دادند اين كار نهايت پستي است و هر كاري در حق وي شود سزاي اوست .
نوشيروان پاسخ داد پس چنين كنيد كه من ميگويم : پوست از بدن سپهسالار بكنيد و در دروازه شهر
آويزان كنيد . تا هر وزير و سپهسالاري اوضاع او را ببيند ديگر فكر خطايي به سر او نيافتد . ما نگهبان مردم هستيم نه ظلم كننده به مردم .
سپس پير زن را فرا خواند و باغ و اسپي به وي داد و او را با نگهباني روانه آذرآبادگان كرد ...

بخش دوم:     پیرمرد و دخترک


فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی .


پیرمرد از دختر پرسید :
- غمگینی؟
- نه .
- مطمئنی ؟
- نه .
- چرا گریه می کنی ؟
- دوستام منو دوست ندارن .
- چرا ؟
- چون قشنگ نیستم !
- قبلا اینو به تو گفتن ؟
- نه .
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم !
- راست می گی ؟
- از ته قلبم آره...

دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید ؛ شاد شاد...
چند دقیقه بعد پیرمرد اشکهایش را پاک کرد ؛ کیفش را باز کرد ؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت!!!



بخش سوم:     ولنتاین

بچه ها من از طرف خودم ولنتاین رو به همه تبریک میگم. هرچند خودم ولنتاین نداشتم...
بهرحال... یه تاریخچه از ولنتاین آماده کردم تو ادامه مطلب هست...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/11/25ساعت 11:56  توسط ANDY  | 

وصیت میکنم...

روزي فرا خواهد رسيد كه جسم من آنجا زير ملحفه سفيد پاكيزه اي كه از چهار طرفش زير تشك تخت بيمارستان رفته است، قرار مي گيرد و آدم هايي كه سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از كنارم مي گذرند.
آن لحظه فرا خواهد رسيد كه دكتر بگويد مغز من از كار افتاده است و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگيم به پايان رسيده است.
در چنين روزي،اگر شما نیز بر بالین من بودید، تلاش نكنيد به شكل مصنوعي و با استفاده از دستگاه، زندگيم را به من برگردانيد و اين را بستر مرگ من ندانيد...
بگذاريد آن را بستر زندگي بنامم بگذاريد جسمم به ديگران كمك كند كه به حيات خود ادامه دهند.
چشمهايم را به انساني بدهيد كه هرگز طلوع آفتاب ، چهره يك نوزاد و شكوه عشق را در چشم هاي يك زن نديده است.
قلبم را به كسي هديه بدهيد كه ازقلب جز خاطره ي دردهايي پياپي و آزار دهنده چيزي به ياد ندارد.
خونم را به نوجواني بدهيد كه او را از تصادف ماشين بيرون كشيده اند وكمكش كنيد تا زنده بماند ونوه هايش را ببيند.
كليه هايم را به كسي بدهيد كه زندگيش به ماشيني بستگي دارد كه هر هفته خون او را تصفيه مي كند.
استخوان هايم، عضلاتم، تك تك سلول هايم و اعصابم را برداريد و راهي پيدا كنيد كه آنها را به پاهاي يك كودك فلج پيوند بزنيد.
هر گوشه از مغز مرا بكاويد، سلول هايم را اگر لازم شد، برداريد و بگذاريد به رشد خود ادامه دهند تا به كمك آنها پسرك لالي بتواند با صداي دو رگه فرياد بزند ودخترك ناشنوايي زمزمه باران را روي شيشه اتاقش بشنود.
آنچه را كه از من باقي مي ماند بسوزانيد و خاكسترم را به دست باد بسپاريد، تا گلها بشكفند...
اگر قرار است چيزي از وجود مرا دفن كنيد بگذاريد خطاهايم، ضعفهايم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند...
گناهانم را به شيطان و روحم را به خدا بسپاريد و اگر گاهي دوست داشتيد يادم كنيد.
عمل خيري انجام دهيد، يا به كسي كه نيازمند شماست، كلام محبت آميزي بگوييد.
اگر آنچه را كه گفتم برايم انجام دهيد، هميشه زنده خواهم ماند...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/11/21ساعت 14:11  توسط ANDY  |